به گزارش ندای تجن– سکینه ملکزاده بانوی خادمیار مازندرانی سالهای زندگی خود را برای خدمت به یک شهید و یک جانباز اعصاب و روان گران قدر دفاع مقدس از دیار علویان خطشکن سپری کرده است و هماکنون نیز در سنگر خدمت به ضامن آهو امام رضا (ع) مشغول است.
گفتو گوی کوتاهی با این بانو داشتیم تا بتوانیم قدم کوچکی در مسیر کمک به برگزاری کنگره شهدای مازندران داشته باشیم.
- قدری درباره خود بگویید
متولد سال 40 ساکن ساری هستم که 3فرزند دارم 2دختر و یک پسر، هم اکنون به عنوان کارمند دانشگاه علوم پزشکی مازندران مشغول به کار هستم.
- خانم ملکزاده شما در طول زندگیتان با یک شهید و یک جانباز اعصاب و روان همراه بودید قدری درباره نحوه زندگی با آنان بگوئید
در سن 18سالگی با «حسین راستگو» ازدواج کردم ، بعد از آن حسین به جبهه رفت ما آن قدر یکدیگر را دوست داشتیم که هر روز از جبهه برایم نامه می فرستاد و درباره خودش می گفت، به خاطر دارم که برروی کاغذ نامه عکس گنجشک بود، زندگی ما شاد بود تا اینکه نامههای حسین قطع شد.
از دوری و بیخبری حسین بسیار نگران شدم در یکی از روزها که برای کاری به بیرون از منزل رفته بودم یکی از همسایهها را در مسیر دیدم، صدایم زد و گفت خوابی دیده.
او در خوابدیده بود که «محمد کارگر» برادرشوهر شهیدش از او میخواهد تا دختری را برایش خواستگاری کند هنگامی که نامش را از شهید میپرسد نام مرا میگوید.

بعد از مدتی خبر مفقودالاثری حسین آمد، پس از شهادت حسین حال بسیار بدی داشتم زندگی برایم بیمعنی شده بود و شادی از لبم رفته بود 5 ماه عروس بودم که شهید ما مفقودالاثر شد، این خبر مانند پتکی بر سرم زده شد حال خود را نمیفهمیدم و مثل دیوانهها شده بودم خانوادهام برای دلداری دادنم مرا هر سال به پابوس امام رضا (ع) می بردند تا قدری از دردم التیام یابد.
بعد از آن چند سالی مانند دیوانهها شده بودم پدر و مادرم هر سال مرا به مشهد میبردند تا اندکی از دردم التیام یابد
پس از گذشت 8 سال، روزی بنیادشهید مرا خواست و گفت حسین شهید شد و ما نسبت به این موضوع مطمئن هستیم و من با دستور بنیاد با آقای بهارزاده از اهالی گیلان که جانباز شیمیایی بود ازدواج کردم
با همسر دوم به مدت 15 سال زندگی کردیم که صاحب دو دختر و یک پسر شدیم البته با توجه به اینکه همسرم جانباز شیمیایی بود دوران سختی را گذراندیم و زمانی که دختر کوچک ما مریم 8ساله شد همسرم سخت بیمار بود و فوت کرد.
- چطور شد که خادم امام رضا (ع) شدید؟
عاشق امام رضا (ع) هستم و بسیار دوستش دارم، همیشه سخنانم را به او میگویم، بهخاطر دارم که از کودکی علاقهمند بودم که هر سال به پابوس او بروم.
به یاد دارم که در سن 10 سالگی با پدرم به مشهد رفته بودیم در حیاط صحن چند خانم در کنار آشپرخانه ایستاده بودند تا برای کمک به کارهای پختن غذا مشارکت کنند من هم در کنار آنان ایستادم و یکی از خادمین آمد و از بین آنان چند خانم را انتخاب کرد و بعد خطاب به من گفت شما هم بیا.
آن زمان از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم؛ چون کار در آشپزخانه حرم امام رضا (ع) برایم آرزویی دستیافتنی شده بود بهخاطر دارم که آن روز در آشپزخانه امام رضا (ع) سبزی پاک کردم و ناهار هم قورمه سبزی بود که یک ظرف غذا بهعنوان تبرک برای خانواده بردم
وقتی بزرگتر شدم از خادمان پرسیدم که چطور توانستند خادم امام رضا (ع) شوند که متوجه شدم یکی از شرایط اصلی داشتن مدرک لیسانس است آن زمان تازه دیپلم گرفته بودم؛ بنابراین تصمیم گرفتم زودتر درسم را ادامه دهم
پس از اینکه مدرک لیسانس خود را گرفتم از طریق سامانه برای خادمی ثبتنام کردم سپس به گوشیم پیامکی آمد و گفتند پذیرفته شدی. بعد از آن دربارهام تحقیق کردند و خواستند تا برای انجام آزمون حرمشناسی به آستان قدس رضوی بروم.

نفر وسط:سکینه ملک زاده در مراسم دسته روی کانون خدمت رضوی ساری
بهخاطر دارم تنها به آستان رفتم و خودم را به محل آزمون معرفی کردم خانمهای خادم حرمشناسی را به من آموزش دادند و نزدیک ظهر نیز امتحان دادم .
پس از امتحان، بیرون آمدم و در حیاط نشستم مدتی گذشت و اشکهایم جاری شد با خود فکر میکردم که نکند در آزمون رد شوم و نتوانم خادم امام رضا (ع) شوم، در همین بحبوحه یکی از آقایان خادم نزدیکم آمد و گفت خانم چرا گریه میکنید کمکی از دستم برمیآید؟
گفتم برای خادمی امام رضا (ع) آزمون دادم و نگرانم که قبول نشوم، گفت کمی صبر کن الان میآیم، پس از چند دقیقه آمد و با خنده گفت خانم شما با نمره 18 قبول شدین.
بسیار ذوقزده و خوشحال شدم بهطوریکه اشکم درآمد و از ایشان تشکر کردم بعد برای دریافت لباس و کارت اقدام کردم نخستین خدمت خود را در سال 1395 به نیابت از شهید راستگو در ورودی باب الجواد انجام دادم
حسی که در آن زمان داشتم وصفناشدنی است به یاد سخنان کسانی افتادم که التماس دعا داشتند هر کسی خواستهای از امام رضا (ع) داشت من هم او را به جوادش قسم دادم و خواستهها را گفتم.
در زمان بازگشت به منزل برای فرزندانم سوغاتی تهیه کردم و با لبان خندان و دلی شاد از حسی که برای خادمی امام رضا (ع) داشتم آنان را در آغوش کشیدم.
اکنون دو سالی است که به دلیل بیماری قلبی که برایم پیش آمد به دیدار امام رضا (ع) نرفتم و در تلاش هستم تا پاییز امسال برای گذراندن شیفتهایم بروم.

- به نظر شما یک خادم امام رضا (ع) چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟
ایمان به خدا داشته باشد، صادق باشد و در کنارش عاشق ائمه اطهار باشد ،همیشه میگویم که خداوند بزرگ کسی را دوست دارد که عاشقش باشد و البته دوستداشتن ائمه هم یک سعادت است.
- آرزوی شما چیست؟
از خداوند بزرگ میخواهم تا در مسیر عشقبازی با او، ایمانم پایدار بماند و به فرزندانم کمک کند تا به جایی که میخواهند برسند آنان محبت پدر را نچشیدند؛ چون او همواره بیمار بود و من باید هر دو نقش مادر و پدری را انجام میدادم برای همین رسیدن آنان به خواستههایشان بسیار برایم مهم است.
- فرزندان شما چند سال دارند؟
دو فرزند نخستم دوقلو هستند که 31 سال سن دارند، دختر کوچکترم هم 22سال سن دارد و همه آنها در مشاغل آزاد مشغول به کار هستند.
- کمی درباره شهید راستگو بگویید آیا همانطور که شما به یاد او هستید او نیز شما را بهخاطر دارد؟
بله، عکسی بزرگ از شهید حسین راستگو در اتاقم گذاشتم که هر گاه به او نگاه میکنم انگار زنده است گاهی که با او حرف میزنم در خواب او را میبینم که خوشحال است دستانم را میگیرد و اگر خواستهای داشته باشم کمکم میکند.
مردم هم به حسین ارادت دارند و گاهی حاجات خود را از او میخواهندو هر گاه به یاد شهدا میفتند صلوات میفرستند.
گفت و گو:نداکلائی




